بودن
زندگی ....
بودن،لیک نبودن
اینجا هیجان جاریست
زندگی ....
بودن،لیک نبودن
گویی نفس عاشق کتابیست نا نوشته ومکتبست فرا گیر ...
کاش عاشقی توان بود در خط عشق
گشتی عارفانه و شو قی جاودانه .....
در دل شوری زمزمه کنان خود را تا سراچه دل می کشاند ودرون را لبریز از صفا می کند وای خدای من ........این چه حالیست واین چه شوریست
بار الهی مارا در دریای لطفت شناور کردی به ساحل نجات رهنمون کن .....واین احساس پاک واین شور شیدایی را در دل زنده نگه دار
باشد که در رهت باشیم
گمگشته ی عشق توام .ودر سراشیبی انتظار فوج فوج نفسهایم را در راهت روانه می کنم و به انتظار می نشینم
اواره ی کوی توام ودر کویر شور انگیز یادت در پی سراب ناب می گردم ومی نازم به خود هرگز به رخ زردم نیاید رنگ عتاب
شوریده ی وصل توام ودر ناز نگاهت پی رمزی چاودانه می گردم. می نالم ،می سوزم و می خواهم ...
غمزده ی چهر توام که با دیده ای مجهول غم فردا را در سیاهی شب ودر پرده ی شور به تصویر ابدیت می کشد
دیوانه ی...
دیوانه ای غمزده ،نالان و شوریده دل، اواره ی کوی یار شده وگمگشته ی عشق او ،وهمچنان به فردا می نگرد ..................
با نگاهی خیره وچشمانی پر امید با دلی سنگین وسینه ای فراخ
دستی پر توان، قدمی ثابت
با بال وپر ی زخمی پر کشید وپر های پر خال سرخ خود را به صافی اسمان سا ئید
او رفت و همچنا ن نگاه خیره اش عمق روانم را نشانه می گیرد
فرداچهار شنبه ۱۸/۲/۱۳۸۷ ساعت 1-3 مجلس ختمش برگزار می گردد اما ما........
ای سیده سارا خوشا به سعادتت....
الهی او را با جده سادات محشور نما
امشب بر اسمانم مرغی نفس کشانست
در کهکشان هستی روحم دوان دوان است
.....امشب ،....اه ،سکوت اشک در کویر تنهایی اواز غم سر میدهد
امشب واژگان در اطاعت .....
رفتیم تا سرزمین نیستی رفتیم تا ...........
امشب تب رسوایی مرا به تاب شیدایی کشاند ونیمه راه نماند ،دیده افروخت و دل در اتش شورش بسوخت مجال رفتن وبر سراچه ی دل سفتن،
....
پیرمردمسافر :امام رضا منو شفا داد اخه دو متر روده از شکمم خارج شده ...
راننده تاکسی:بابا اخلاق مرده
(تاکسی در حین سبقت ازاتوبوس)
داخل اتوبوس دختری دست بر پیشانی بر روی صندلی ملتهب نشسته
...
راننده تاکسی:کی روزگار این جوری بود...
من:...نمی دانم... سکوت ...اره یادم باشه تو وب بنویسم
دلی در مرگ ترانه به سوگ می نشیند ،قلبی در سکوت اشک می شکند .
دستی که بیرق مستی به پنجه و مهر عبور به بازوان دارد در گرمای رزم ز شانه جدا میشود.زبانی که به کام گرانست ودر ره عدل مزه ی عشق می چشد .چشمی که بر کوهسار عدم می نگرد.
سینه ای که در تب عشقی جاودانه می سوزد و قلمی که در بیان احساس درون وا می ماند .
"احساس عجیبی دارم ،رویای عصری بی صدا و غروبی دلگیر "
اری وقتی تمام احساسات درون جمع می شود (ودرون خفته را بیدار می کند )شور و غوغایی بپا می شود .
...
ترانه های جاوید خیال به ذهن خالی از رنگ خطور می کند،تک ستاره ی بخت برقی می زند و باد سرد وپر احساس وجود در این غروب اهنگی دوباره در درون جلوه می کند و دل در تب وتاب عشق جاودان را نوازش می دهد .
پرنده خیال تن خسته وپیکر زخمی خود را در گرمای این عشق التیامی دوباره می دهد و شانه های سنگین خود را تکانی می دهد و اوجی دوباره می گیرد
...
خلوت شب کم کم نمایان می شود و تک ستاره بخت نیز جانی دوباره می گیرد برقی پر نور تر و چشمی پر سو تر .
ترم خیال در باور عشق نزدیکتر، احساس پر احساس.
نو گل عشاق که در تب عشقی جاودانه می سوزد به مرگ رنگ می خندد وبر خیال محال عتاب. ...
غرور دل که در اوج قله ی شعور وپاکیست عمق دره ی جنون را می نگرد و با وقار چشم به نگاه شب می سپارد
نوشته شده در تاریخ ۲۴ /۶/۸۱